تبليغاتX
وبلاگ بروبچه های گل آقایی

دوشنبه دوازدهم شهریور 1386

پشه

پشه


     یکی بود یکی نبود . پشه ها در قدیم جثه ی عظیمی داشتند ولی خوشبختانه و یا شاید هم متاسفانه جای اینکه نیش بزنند مشت می زدند . این را هم بگویم که این پشه ها در دوره ی اول زمین شناسی وجود داشتند .
     این پشه ضربه هایی می زدنند که باعث از پا افتادن : گودزیلا و ماموت های غول پیکر می شدند و برخی محققان بر این عقیده اند که محمد علی کلی مشت زدن خود را از این پشه ها یاد گرفته است .
     این پشه ها روزها در غار ها زندگی می کردند و شبها حیوانات را اذیت می کردند که این باعث بعضی از دلگیری ها از پشه ی ما شده بود .
     یک روش که پشه ی ما زیاد از آن استفاده می کرد که بعد ها کمدی نام گرفت ( که مشت پلاستیکی رو با فنر پشت در کمد می ذاشتند ) به این صورت است : اول پشه باید یه سرکی دم در غار می کشید وقتی می دید حیوانی از دور در حال آمدن است در همان غار دور خیزی می کرد بعد هم چنان مشتی می زد که حیوان بیچاره همان جا جان به جان آفرین تسلیم می کرد . البته این نوع حیوان آزاری همین طوری هم ممکن نبود بلکه باید طرف مو هایش را تو این کار سفید می کرد تا به این حد می رسید .
     روزی از روزها پشهی ما که دیگه به سر حد حیوان آزاری رسیده بود اومد مورچه رو که هیکلش کوچکتر از پشه هم نبود ( وقتی پشه اونقدر باشه ببین مورچه چقدره ) اومد این آقا مورچه ی ما رو اذیت کند که وقتی زد آقا مورچه ی ما هم مثل همه ی حیوانات مرد . ولی بچه ی آقا مورچه که پشت سر او بود یه آهی کشید که همون لحظه شد که جثه ی پشه ها کوچک شد و پشه ها به این شکل در آمدند .

- نتیجه ی اخلاقی :اگه پشه نیشتون میزنه دعا کنید مشتتون نمی زنه !

- نتیجه ی اخلاقی : میازار موری که . . . .

- نتیجه ی اخلاقی : آخریشم هرکی بگه به فید قرعه یک صد آفرین برنده می شود !

خوشحال می شم نظرتونو درباره ی مطلب بدونم .

نوشته شده توسط اورنگ در 13:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هشتم شهریور 1386

تذکره سیدنا جواد الهاشمی( حفظه الله من فعل الجوات)

آن تيز چشم خوش صحبت ، آن شاه باز صورت و سيرت ، آن صديق خوش ریش لا تراش ، آن صاحب زهر خند و تلخ خند و شکر خند  ، آن منور به نور بالا ، مرد صاحب کمال خوش جمال ،محتشم خاندان هاشمیان .

 سید جوادان اهل خاکریز و نی ریز که در طریقت خویش جلودار و علمدار بود و به همین سبب کاری عظیم داشت که بر قسمی از معلمی فی امورات تربیتی روزگار می گذراند و از جانبی به مطربی مشغول بود و از سویی ملعبه ی دست کارگردانان بود و از رویی خود کارگردان و ملعبه ساز و داستان پرداز.

به فراست البته کمتر به خطا رفت ومطربیش مسخرگی نگشت و بازیگریش پرده دری نبود.

 چونان که کارگردانیش بر همین قسم نه بعید از ریش هایی بود که بر صورت نهاده بود و نه خلاف آن ریشه ها که در سینه پرورده بود.

حکایت کنند که اول بار با پورِ ملای ما رسول ، آن قُلی اهل سینما (فاء مثل فاتحه)در "طیران فی اللیل" چونان پرنده ای به پرواز در آمد و بر ظلمات عالم هنرسازان بی هنر بسان خضر در پی آب حقیقت روان شد!

و بعد در "بشر و آلات حرب" و بعد تر در "عین آبگینه ای" و قس علی هذا کارها کرد کارستان و حُکَما و عُلما همگنان متفق القول در باب نقوش جواد که سخت پوزیترون* بودند که در شباب غالب سید مي بود تا به درجه ی حاجی گری رسید و خبرش دادند "حاجی کجایی که سیدت را کشتند"

و چَرَخَ الگردون و الگذر الایام الی کَرِن** "یاستان لا اهلتان" و نظر العوام الی پرده و تصور الهذا الاکتور شیخنا جکی جان وقولو مولاتنا مسعود(یزد الله فراسته) انتم مشتبهون فی حساباتکم لا حضر الجکیو فی الفیلم و لا یتعلق هذا لگد بِل جان ، بَل مُلگدان جوادان مع الرفیقان!

حکایت کنند روزگاری او را پرسیدند چند بار به شهادت رسیدی

گفت تا دیروز بیست و چهار و البت اين همه فارغ از قطع عضو و اسیر و مفقود و مرگ طبیعی و ازدواج بود.

و گفتند کفایتت نمی کند این همه؟

پاسخ گفت:آن زمان که در این مسیر به راه افتادم بسیار بودند همراهان طریقت و مشفقان اهل بصیرت اما این زمان من مانده ام تنهای تنها ، من مانده ام تنها میان سیل غم ها...

 مریدان را از آن آواز حال خوشی دست داد و هشتر کنان  نعره ها بزدند و بر سر و روی کوبان فغان ها سر دادند و وقت بر جمله درویشان خوش گشت!

گویند چون بعد از هزار و دویست سال آثار کهولت بر او هویدا شد و گرد پیری بر چهره اش بنشست و لختی مویش به سپیدی زد به ناگاه لباس تن خالی کرد.

چند روزی بدین حال تاثر بر جمله ی مردم بگذشت تا ده شب بمانده از کرن الاخراجی های 400 خرج المسعود فُشارکی(یزد الله نمکی الدهستانه) من نوم و فغن بل عادت الماضی که دوش به خواب شیخنا جوات دیدم...

 به باغ اندر و بر هر کوی نبشته ای زده به نام یکایک نقوش و بازیهایش و هر نبشته دری و در پس هر دری قصری و به هر قصر اندر چهارصد حوری کمین کرده حوراً حورا و شیخنا جواد متحیر و انگشت به دهان که کدام برگزینم و به کدامین سرای شوم که هر یک از دگر آباد تر!

و چون هنروران این حال شنیدند و خبر آن املاک و مستغلات در فردوس به گوششان رسید جملگی غبطه خوران و انگشت گزان دست فسوس و ملامت بر جبین زدند که خود اول بار برآن نقوش جملگی دست انکار زده بودند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نام فیلمها به ترتیب:پرواز در شب، انسان و اسلحه،چشم شيشه ای

*مثبت

**اکران

یاسهای وحشی

***کارگردانی کردن

 

 

نوشته شده توسط وربال در 16:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم شهریور 1386

چهل چراغ

 

با شنيدن اين اسم ياد چه چيزي مي افتيد؟

روزگاري اين سوال ميتوانست يك موضوع خوب براي انشاء باشد

اما كاش اين انشاء را آن قديم ها نوشته بودم ...

همان موقع كه تازه صفحه نسل سوم جام جم تعطيل شده بود و شما با آن هواي تازه و زباني به دور از تكلف رايج نشريات روي پيشخوان از راه رسيده بوديد...اگر آن قديم ها ميگفتند 40 چراغ...  ياد خندين به حرفهايي مي افتادم كه دوست داشتم بگويم و بشنوم ...زخمهايي كه دردشان آنچنان زهر خنده هايي را طلب مي كرد و گويي براي بيانشان راهي جز طنز نبود...ميگويند 40 چراغ روزگاري آنقدر تند رفته است كه حالا بايد اينقدر محتاط باشد...پس اين خود سانسوريست كه باعث شده 40 چراغ اين روزها ديگر نه تنها به درو ديوار گير ندهد بلكه حتي چنان سرش را در گريبانش فرو كند كه شب را از روز نتوان در تورقش تميز داد...آن روزها وقتي كسي مي گفت 40 چراغ ياد سو‍ژه هاي بكر مي افتادم ...ياد زاويه ي ديد متفاوت نويسنده هايش ...ياد كميك استريپ هايش كه براي ديدنش دلم قنج مي رفت...ياد انرژي كه بين برگه هاي مجله بي تابي مي كرد تا بخورد به چشمانمان...

اما حالا چهل چراغ ديگر آن مجله سابق نيست ... بعضي صفحات مجله به شكل ريا كارانه اي سعي دارد جوان پسند باشد و تين ايجر شدن از وسيله تبديل به هدف شده...چهل چراغ ديگر براي مخاطبانش يك وعده غذاي روح نيست...در بهترين حالت از دسته ي تنقلات بي ضرر است...

خوانندگان چهل چراغ تفاوت كرده اند و اين تغيير مخاطب حاصل تفكري است كه ميخواست دل همه را بدست بياورد و براي همه سليقه ها مطلب داشته باشد ...چهل چراغ نه تنها در مخاطب ماند و آنها را پيش نبرد بلكه بعد از مدتي از مخاطبانش هم عقب افتاد و كم كم آنقدر از مخاطبان اوليه اش دور شد كه به ناچار تن به دستان گروه ديگري از مخاطبان سپرد...مخاطباني كم حوصله كه ميخواهند سريع بخندند و بگذرند و كمتر با ادبيات در ارتباتند و اين بي حوصلگي و كم دانشي سبب مي شوداين طرفداران پروپاقرص كه ذهنشان را با هچويات و هزليات نود شبي سيما پر كرده اند با افمال سليقه خود چهل چراغ را نيز بناچار از طنز به معناي واقعي كلمه و از متون مغز دار و هدفمند دور كند تا ديگر ملاك ارزشيابي متون صرفا خنده اي با صداي بلند اما كوتاه باشد قهقه اي سطحي ...اتفاقي كه اگر تا به حال كمتر افتاده با پيشروي د ر همين مسير به زودي حتما خواهد افتاد!

 مرثيه خواني بر 40 چراغ بيش از اين ديگر سودي ندارد ... سوال اين است چه بايد كرد؟

 

چاره کار در بازگشت به خويشتن خویش است!

 

علت اصلي موفقيت 40 چراغ در گذشته نزدیکی میانگین سنی نویسندگان و مخاطبان بود که این ویژگی در نهایت قرابت ذهنی نویسنده و خواننده متن را فراهم می کرد.

ریزش هایی که در کادر تحریریه نشریه روی داد هرچند موجبات حفظ این میانگین سنی پایین در نویسنده ها را فراهم کرد اما باید اعتراف کرد جانشینان آن صاحبان قلم های جادویی به هیچوجه نتوانستند انتظاراتی را که نویسنده های پیشین در ذهن مخاطبان ایجاد کرده بودند برآورده کنند.

شاید این روزها 40 چراغ بیش از هر چیز به یک خانه تکانی اساسی نیازمند است ، حتی لازم است دوباره اتاق فکر تشکیل شود و دوباره مخاطب شناسی کاملی صورت بگیرد مطمئنا راه نجات در اعتماد به جوانان است ...در واقع این کلید طلایی موفقیت آن روزهای خوش گذشته تنها با خروج از معذوریت های داخلی و خارج شدن از پیله ایست که هیئت تحریریه به دور خود تنیده ...این روزها استعداد های زیادی در کلاسهای آموزشی و حتی وبلاگ ها هستند که تنها احتیاج به شناسایی و قرار گیری در مسیر درست دارند.

(این مطلب را برای ارسال به چهل چراغ نوشتم برای همین لحنش اینطوری شد هرچند در آخر اصلا نفرستادمش!)

نوشته شده توسط وربال در 18:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم شهریور 1386

روایت شکست تیم ایران و بازگشت آنها به وطن به سبک بیهقی

 

و از تعالیم تاریخ همین ما را بس که این شكست آن زمان افتاد كه سپاهیان امیر از گزیده ترین مردان اعصار بودند و از دوست و دشمن همگان متفق القول كه به عمر خود چنین لشکر ندیده اند و آن زمان که جمع آمدند اين مردان در کنار هم ، هزاهز در جهان افتاد و از حرکت این لشگر نفس ها در سینه بماند که بر قلب سپاه جادوگری تکیه زده بود و بر میمنه ، سپاه سالار مهدی کیا پستان راست بود و بر میسره فریدون فرخ ،  از بلاد کفر بازگشته تا ضحاک ها به زیر کشد و ساقه در دست رحمان که هنوز رایحه پیپزا از خود متساطع می نمود!

به يكشنب‍‍ة الثانی من شهر رجب بود که کوس بزدند و نبرد آغاز شد...

و در آخر اين لشگر امير بود كه به هزیمت رفت پس امیر چون حال اينچنين ديد از رزمگاه قصد فورید گواه کرد تا ساعتی بعد سوار بر یکی پیل مست ، راه آسمان گيرد و به اتفاق سپاهیان روانه شوند جانب طهران .

و این جمله در آن حال بود که از پس آن شكست مردمان و حامیان ز رزمگاه بیرون آمده از رعیت و شاعر و هادی* تا دبدبه زن و کبکبه زن و بوقی و همه روزه بدهان برخواسته از اقصی نقاط دیار مالز و همگنان متحیر و شکسته دل می رفتند راست بدان مانست که گفتی بازپسشان می کشند ز فرط تعجب از چنین رزم بی مثالی برابر آن نازک چشمان خاور دور كه اين بي مثالي نه به گواه کاردانان بود و نه به شهادت کار شناسندگان و نه حتي به روایت تاریخ نگاران بل این همه کباده ی بی مثالی در رزم را تنها امیر می کشید ، هم او که از دیر باز شهره بود بر جنرالی گری !

در راه بازگشت مزدک بر چند تن از مردمان بگذشت که رخساره رنگین کرده بودند به لون الوان بیرق وطن و نوباوگان میکشیدند و میگریستند ، دلش بپیچید و با خود گفت سخت تباه شده است حال این مردم!

و سپاهیان هر یک به گوشه ای از جهاز آن پیل پرنده یله شده یکی امفیتری(میم پ ثالث) به گوش ، یساری نیوش می کرد، یکی آلات مشتبهه به دست بزمی به پای کرده بود شایسته ی وصلت مادربزرگ .

چهار تن در گوشه ای گعده ای داشتند و حکم می کردند بر چه ؟...خدای داند و در گوشه ای جماعت تاس میریختند و نرد عشق میباختند!

و امیر خود به سرای پرده بود ، جدا افتاده از ابرام مبرمان و ملامت ملولان ، در جوار یاران موافق و معتمدان و بندگان و حامدان و این همه به دور از سپاه سالار مهدی کیا و خیلتاش!

و امیر ، ابراهیم را امر کرد که ناصر ، تو بزرگ سرخ جامگانی. خود دانی من هواي سلطاني به سر دارم که این جنرالی ما را به کاری نیاید اما خداوندگار را شاهد گیرم بر ايت ادعا که لحظه ای طمع به ملک پروين و پروینیان نبرده ام پس اگر از مایی برون شو و حال این لشگر ببین و بر من باز گوی که افشین به رسم اخوت به غلام مشغول است و لحظه ای دست از پیامک نمی کشد!

و ناصر در دم برون شد و لختي بعد باز آمد ، حال لشگر بگفت تا به آنجا رسيد كه امير را مسجل شد جملگی به مطربي و مسخرگی مشغولند، پس وي را سخت تنگ آمد که بدانست همه تقصیر ها بدوش خود فکندن و عذرها از این خرد بچگان برداشتن بهتر آید که چون زبان باز کنند عورات و خزائن بر باد دهند!

ساعتی بعد پیل نشستن گرفت به مهراباد و خرگاه قلعه مرغی را نشستن ممکن نبود كه گذشتگان گفته اند هفت درويش در گليمي بخسبند و قلعه ای در قلعه ای نگنجد!

و چون از دروازه گذشتند امیر پیدا آمد تی شورتی در بر ، گرمکن بر پای لق لق كنان ، موی سر مالیده ، ریش ژولیده و سبیل افکنده ، استوک از پای در آورده بدين معنا كه از حطام و مطاع دنیا فارغ شده ...

و بسیار پیاده از هر دستی در پس آبگینه ،همگان متفق لعن کنان شست ها بالا گرفته ، پای افزار تکان مي دادند به جانب امیر .

و مشتی رند را سیم داده بودند تا به گوشه ای گرد آيند و جنرال گویان بر سر و روی زنند پس پیشتر آمدند که امیر بر شانه گیرند و در آخر آن مقدار گل بریختند که از ديدگان نهان شد پس خواستند حفاظت کنند وی را ز جانب کلاغان زشت سیما و لئیمان پست مقدار که نگارندگان خبر بودند و راقمان اوراق...

 در اين بين بسيار بودند از كاردانان و كارشناسان.

و امیر مریدان را گفت دست باز کشید از اين جماعت که شرط دموغراسی و مردم سروری و رعیت سالاری اینگونه نباشد.

افتاده مردی ذولفقار نام وی را گفت تیممو تیممو تیمم این بود تیمت

امیر گفت تو برو خود را باش که تیمت از قعر بدر آید

دیگری گفت اه...

و دم بیرون نداده بود که امیر گفت سی دی ات در آمده مفسد فی الارض

مرد را رنگ از رخساره برفت و زبان به کام گرفت که شیخ اجل فرموده: هر نفسی که فرو می رود ممد حیات باشد و چون بر نیاید شود هناق ذات!

و حاجی رضا گفت امیر...

و امیر ما گفت نیکو پرسشی بود لیک پاسخش درین مقال نگنجد که از حوصله ی خلایق خارج است.

و نادانی در آن قیل و قال نام از علی دایه برد که امیر را از آن آزاری بزرگ به دل آمد!

پس مزدک پیش آمد و امیر بگفت پیش تر نیا که من را با تو  و آن جوانک فرفره موی سبزه روی کاری نیست که کل یومن سه را از مجموعه ی اعدادمان حذف کردیم

و مریدان امیر را روی سر نهادند و حلوا حلوا کنان از فورید گواه برونش بردند که اگر دست مردم می رسید قیمه قیمه و قورمه قورمه بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*لیدر

 

نوشته شده توسط وربال در 18:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هجدهم مرداد 1386

سلام

سلامSmiley

 

این وبلاگ به خاط یه سری از مسائل شروع به کار میکنه . فقط به یه سری از نکات زیر توجه کنید :

 

۱-خواهشا مطالبی را میزاریمو زود کپی نکنید بعدشم به اسم خودتون بزارین تو وبلاگتون یا اگه هم میکنید منبع مطلب را هم بزارین آخه خیلی حال آدم گرفته میشه آخه خودتون فکرشو بکنید این کارا رو بکنید :

 

۱. به هزار زحمت يك سوژه پيداكنند .

 

۲. تمام كار و زندگي خودتون را بگذارند كنار و فقط مطلب بنويسند.

 

۳. بعد از طي مراحل بالا كه ممكنه يك هفته يا بيشتر طول بكشه اونو كه نوشتند پاكنويس و ويرايش كنند.

 

۴. با هزار بدبختي شخصا تايپش كنند . و چون بعضی از مطالب طولانيه و اونها هم تايپيست نيستند همينجور بيشتر طول بكشه . بعضي شبها هم وقتي ميخوابند دستهاشون درد بگيره .

 

۵. هي نگران باشند شايد كسي نپسندش . شايد تايپش طول بكشه . شايد سايت دير آپديت بشه و بازديدكنندگان را ازدست بدهند .

 

۶. برند اينترنت بخرند و هوار تومن پول قبض تلفنشون بشه و هميشه هم مجبور به داشتن اينترنت باشند .

 

۷. آپديت كنند .

 

۸. همه خوششون بياد و بگند : عجب با حال می نویسند . تازه نظرم ندهند .

 

۹. يكي از بلاگرها داستان را بدزده و به اسم خودش بذاره تو سايتش وبگه اينو من نوشتم .

 

۱۰. بعضيها ببينند و بگند اين مطلب ترجمه است . مگه ميشه مطلب به اين قشنگي را يك ايراني نوشته باشه . و توي چت بگند اين داستانها را ازكجا آوردي ما بريم بخونيم .

 

۱۱. در سايت اعلام كنيد اين داستانها را كپي نكنيد .

 

۱۲. اونوقت يكي بگه چرا اينقدر مينويسي كپي نكن .

 

۱۳. تازه همین مطلبو هم کپی کنند .

 

تورو خدا ناراحت نميشيد ؟  

 

اما فداي يك تار موتون . ما چاكر همه دزدهاي مطالبمم هستم . چيكار كنیم هموطنيم ديگه .

 

۲-خواهش میکنیم هر مطلب رو که میزاریم نظر هم بدین که ما هم انگیزه داشته باشیم وبو آپ کنیم . چون این واسه ما خیلی مهمه .

 

۳-سعی کنین توی خبر نامه ی وبلاگ هم حتما عضو بشین که از بروز رسانی بلاگ با خبر شید .

 

۴-وبلاگ از دو یا سه روز دیگه راه میوفته .

 

۵-دیگه خیلی حرف زدم بسه .

نوشته شده توسط اورنگ در 11:23 |  لینک ثابت   •